برابر آنچه در نهج‌البلاغه آمده است، بازده و برون‌داد ايده و انديشه علوي در حوزه اخلاق و تربيت، انسان بالنده، زاينده و گسترش‌يافته‌اي است كه به پايه «خويشتن باني» (= تقوي) رسيده و «خويشتن‌دار» باشد. چه آنكه به گفته آن پيشوا : «سرنمون منش‌هاي فرازين انساني، خويشتن‌باني و خويشتن‌داري است.» (نهج‌البلاغه، حكمت/ 410) و چنان است كه وي، آن را چكيده واگويه‌هاي تربيتي خويش مي‌داند. (همان/ نامه/ 31)

نشانه بر نهاده «تقوي»، چنانكه پاره‌اي پنداشته و انگاشته‌اند، پرهيز و ستيز نيست، بلكه «خودكنترلي، خودفرماني و خودسالاري» است. و اين بسته به آن است كه آدمي دستگاه «عقل و اراده» خويش را آنچنان بارور و كارگر سازد كه بتواند كار و كنشي خردمند و فرازمند داشته و از سر «آزادي» گزينش كرده و رفتار نمايد. در سخنان امام علي(ع) آمده است كه : «در برخورد با رويدادها و رخدادهاي زندگي، چونان شتربچّه دوساله باش كه نه پشتي دارد تا بر او بار نهند و نه پستاني كه از او شير دوشند.» (همان، حكمت/ 1)

روشن است كه انساني اين‌چنين توانمند، آنچنان رادمند خواهد بود كه در زيست گروهي و پيوندهاي انساني و اجتماعي «خود تراز» باشد.

آنچه كه در چشم‌انداز ايده تربيتي آن امام برنبشته و برجسته آمده است، اين است كه : «... بپرهيز از هر كار و كنشي كه چون از تو برآيد، زيبا نمايي ولي چون از ديگري سر زند، بر آن برچسب ناروايي زني.» (همان/ نامه/ 69)

«خودترازي»، سرآمد ويژگي‌هاي منشي و رفتاري نهادينه انساني است كه در چشم‌انداز انديشه علوي، جاي گرفته و اين بايسته و شايسته «ادب» در زيست گروهي است و هم - چنانكه در سخن امام آمده است- بسنده اوست. چه آنكه وي مي‌گويد: «در ادب زندگي - براي تو- همين بس كه، از كار و كُنشي كه- چون از ديگران سر زند- ناپسند دانسته و رنجور شوي، پرهيز كرده و دوري كني.» (همان، حكمت/ 365 و 412) و اين همان «داد و برابري» (= عدل و انصاف) است كه چون از انديشه برآيد و بر جان نشيند و در كردار نمايان شود و گستره گفتار و رفتار را فرا گيرد، زندگي مينويي و آدمي مينا و مانا گردد. زيرا كه اين رمز هستي و راز دوستي خداوند است. و بر اين پايه گفته شده است: «بنده دل‌پذير خدا، آن است كه داد را بر خود بايسته كند و هموار نمايد و همواره بر آن بستر زيد و گام نخست هم اين است كه «خودي» خويش را از بردگي هر انگيزه و انگاره‌اي برهاند تا مگر به فرمانروايي رساند.» (همان، خطبه/ 87) و اين ناموس هستي است كه، رُستن در رَستن است.

كوتاه سخن آنكه، انسان پژوهي فرهنگي، سرآمد جنبش فرازمندانه‌ي انسان را «خودفرماني و خودسالاري» و رسيدن به آن بلندايي مي‌داند كه آدمي بتواند «من» خويش را «تراز» اندازه‌گيري و ارزيابي روش‌ها و منش‌ها بدارد و اين در راستاي فرجام و سرانجام پويش رستارگرايانه كاروان بشري همانند ستيغ بلندي است كه بايد نورديده شود.

بي‌گمان پيمايشي اين‌چنين كلان و گران، آنهم در فرايند جهاني شدن زندگي، نيازمند پويايي و نوزايي خرد و انديشه و نيز كارآمدسازي هنر آفرينندگي و نوسازي است.

به بيان ديگر، حركت به آن نقطه و قله افق مانند و فعليت ظرفيت شوندگي كمال گرايانه انسان به شرط فعّال‌سازي هنر خلاقيت و توانمندسازي وي بر حمل بار امانت (= رهايي تابي انتهايي) ممكن و مقدور مي‌گردد و اين - البته- مستلزم پذيرش مرجعيت عقل و علم در كنار مرجعيت وحي است.

بر اين پايه روشن است كه گام نخست در اين جنبش و پيمايش، «خودشكوفايي عقلاني و بارورسازي تفكر انتقادي» (نهج‌البلاغه، خطبه/ 1) است.

خودشكوفايي عقلاني كه- برابر رده‌بندي مزلو (مرندي: 1368/ 285- 386)- در نوك هرم نيازهاي انسان جاي دارد و چون فرايندي در پس پاسخ به نيازهاي پايين هرم بارور و كارگر مي‌شود، سرنمون رستاخيز پيامبران است. به گزارش تحليلي امام علي(ع) : «پيامبران از ژرفناي جامعه و از لابلاي مردم سر زده و برآمدند، مگر تا با چالش و بيدارسازي زمينه‌هاي رواني و نيز با كاوش و آزادسازي انرژي انباشته انساني، گنجينه‌هاي عقلاني را برانگيخته سازند.» (همان)

آنچه كه در اينجا شايسته‌ يادآوري و بايسته پاي‌فشاري است، اين است كه چنين رستاخيزي تنها در سايه اخلاق- و نه قدرت- انجام گرفته و به فرجام مي‌رسد. زيرا قدرت و قانون زماني كارساز بوده و داراي كاركرد ساماندهي و سازمان بخشي خواهد بود كه با ساز و كار عقل و اخلاق پشتيباني و راهنمايي و بلكه رهبري شود.

به بيان ديگر، كاركرد انضباط و انتظام اجتماعي براي قدرت و قانون به شرط «اثاره (= شكوفايي و باروري) و اماره (= فرمانروايي) عقل» مشروع و ممكن مي‌گردد، چرا كه در اين صورت، «عدل و آزادي» به عنوان حكمت مشروعيت حكومت رخ نموده و اقامه مي‌شوند. بنابراين، «قانون» گر چه ستون خيمه مدنيت است، ولي بايد بر شالوده «اخلاق» استوار گردد.

اين است كه درون مايه و ايده مركزي منشور اخلاقي و تربيتي امام علي(ع) برابر نامه/ 31 نهج‌البلاغه، اين چنين آمده است:

«خودت را تراز سنجش و اندازه‌گيري شخصيت خويش با ديگران بدار و آن را شاهين داوري بدان! پس،

- براي ديگران دل‌پذير و روا بدان، آنچه را كه براي خود روا مي‌داني و براي آنان دل‌گريز و ناروا بدان، آنچه را كه براي خود ناروا مي‌داني!

- ستم مكن، چونان كه دوست نداري ستم شوي!

- نيكي كن، چونان كه دوست داري نيكي شوي!

- و آنچه را كه چون از ديگران برآيد و روي دهد، زشت و پلشت مي‌داني، از خود هم چون رخ دهد، زشت و پلشت بدان و آنچه را كه چون از تو برآيد، زيبا دانسته و بدان خرسندي، از ديگران هم- اگر برآيد- بر آن خرسند باش...»

 

----------------------------------------------------

از پدري؛

نيست شونده كه در هماوردي زمان، زمين‌گير شده و سال‌هاي زندگي را گذر كرده و در برابر چرخه‌ي طبيعي روزگار سپر انداخته است، نكوهنده پَست‌هاي جهان و نشسته در آرامكده رفتگان و كوچنده در بامدادان است.

به فرزندي؛

آزمند هدف‌هاي دست‌نايافته، رهرو راه انسان‌هاي جان‌باخته، آماج امواج بيماري، در بند فراز و نشيب‌هاي زماني و در كمند بازهاي ناهنجاري، برده پَستي‌هاي هستي و سوداگر كالاي بدمستي، آنكه وامدار آرزوها و رهوار مرگ است. هم سوگند افسوس و هم آغوش اندوه است، نشانه آسيب‌ها، زمين خورده خواهش‌ها و ميراث‌خوار درگذشتگان است.

گوهر تجربه زندگي‌ام را با بيان اين نكته گشايش داده و آغاز مي‌كنم كه :

بي‌ترديد روي گرداني نيمه‌ي پَست و ناپايدار هستي از من و سركشي روزگار بر من و روي‌آوري نيمه بلند و ماندگار هستي به جانب من، چنان آبي و آفتابي‌ام ساخته و روشنم نموده و پندآموزم كرده است كه، از يادگيري وامانده و از آهنگ هر چه جز درون من است چرخيده و گردانده شدم.

البته وقتي در غفلتي از اندوه ديگران سر در جيب و گريبان خويش با خود خلوت نموده و پس آنگاه انديشه‌ام استوار گشته و از انگيزه و انگاره‌هاي طبيعي و زميني پالايش و پيراسته شده و چنان وجدانم روشن و تابنده و ژرفاي روانم بيدار و بالنده گشته كه دور از هر گونه بيهوده كاري به تلاش و تكاپو رانده و نيز دور از هر جزاف و گزاف به راستي افكنده شدم، جانانه دريافتم كه تو پاره من و بلكه همه مني، چندانكه هر چه تو را رسد، گويي مرا رسيده و اگر مرگ هم تو را دريابد، گويا مرا دريافته و ربوده است و چنين بود كه آهنگ تو كردم و همانند كار خود به تو پرداختم و بدين پايه جوهر آزموده‌هايم را نوشته و ارزاني تو داشتم، اميد آنكه - باشم يا نباشم- مايه و پشتوانه تو باشد.

فرزندم!

1- تو را اندرز داده و سفارش مي‌كنم به :

الف: خودباني، خودآوندي و خويشتن‌داري،

ب: و مرزباني اقدامي از دستورات خداوندي

ج: و آبادسازي خانه دل با ياد هماره خدا

د: و چنگ‌آويزي به ريسمان آويخته از آسمان الهي! چرا كه، كدام رشته‌ي ناگسستني، استوارتر از رشته‌ي الهي است كه بدان چنگ آويخته و تمسك جويي؟!

2- دل - خانه ادراك و احساس - را

الف: با خود اندرزگويي و پندگيري زنده بدار

ب: و با وارستگي و آزادگي، آلاينده‌هايش سوزانده و پيراسته ساز

ج: و با اميد به باورها، نيروبخش و توانمندش دار

د: و با زلال انديشه، روشن و آذرخشش ساز

ه: و با ياد مرگ، رام و رهوارش دار

و: و با ياد ناپايداري دنيا، آرام و استوارش ساز و نيز او را

ذ: نسبت به ناگواري‌هاي تراژيك دنيا بينا گردان

ح: و از چيرگي و زشت‌گردي‌هاي چرخه روزگار پرهيز داده و بيمناك گردان

ط: و سرگذشت پيشينيان را بدان واريز نموده و باور نما و او را نسبت به رخدادهاي تاريخ هوشيار و بيدار گردان!

3- در تاريخ جغرافياي پيشينيان و در آنچه به يادگار گذارده‌اند و در انجام و فرجام زندگي‌شان بنگر، و ژرف بيانديش كه، چه روند و روالي و چه زير و بم‌هايي داشته و چگونه گذر كرده‌اند و سرانجام به كدام سرا بار افكنده و فرو شده‌اند.

اگر نيك بنگري و ژرف انديشه كني دريافت خواهي كرد كه، آنان از وابستگي‌ها گسسته و يار و ديار وانهادند و به سراي بي‌كسي درآمدند! و تو! نيز به زودي چون گذشتگان - مايه عبرت آيندگان- خواهي شد.

بنابراين، پايانه ماندگار زندگي را پيراسته ساز و آراسته بدار و فروشِ جاودانه سراي برين را، به بهاي فرومايه گذرگاه زمين، هرگز روا مدار!

4- نسبت بدانچه بر تو ناشناخته و پوشيده است، سخن مگوي و نسبت به آنچه از تو ناخواسته و فروهشته است، سخن مجوي و از سواري بر بيم موج و سرگشتگي بازآي و ره مپوي، زيرا، خودداري از ره‌پويي به گاهِ سرگشتگي و گمراهي، به از درافتادن به ميدان سواركاري ترس و تباهي است.

5- به زيبايي و نيكي‌ها فرمان ده! تا از آنان باشي و نكوهيده‌ها را با دست و زبانت، پيشگيري كرده و زشت شمار! و با همه تلاش از كژراهان و زشت‌كاران جدايي گير! و بكوش كه به راستي و درستي غرقه حق شوي و زنهار كه نكوهش سرزنشگري تو را بگيرد و به كژراهه برد!

خويشتن را غرقاب درياي سختي و ناگواري ساز تا به ساحل حق درآيي! و ژرف انديشانه دين را بياموز كه خبره شوي! و بر ناپسندي‌هايِ دل‌گريز شكيبا باش، چندان كه بدان منش گيري! چرا كه نستوهي در بيكران درياي حق، چه زيبامرام ارزشمدار و چه خوش، خويي است!

6- در ريز و درشت و آسان و سخت كارها به سايه‌سار سرو خداوندي و به دامان بركشيده قله بلند الهي پناه و آرام گير! چرا كه، او جان‌پناه امن، توانمند و نفوذناپذير است.

در درخواست و پرسش، انگيزه و انگاره‌ات را از هر آنچه جز خدا، رها و آزاد و پاك ساز، چرا كه دهش و نيز امتناع از بخشش، تنها به دست اوست. و فراوان خيرخواهي كن.

7- فرزندم! پند و اندرزم را ژرف بيانديش و نيك درياب و از آن روي برمتاب، چرا كه بهترين گفتار، آن است كه سودي بخشد. بي‌ترديد، دانشي كه سودمند نباشد، ارزشي ندارد، چونانكه دانش بي‌ارزش نيز سودي ندارد.

فرزندم! گاهيكه احساس كردم سالخورده و فرتوت شده و فرسوده گشته‌ام، بر آن شدم تا پيش از آنكه فرصت بگذرد و زمان به سر آيد و انديشه‌ام كاستي گرفته و فرو شود و نيز تا پيش از آنكه پليدي‌ها و پلشتي‌ها، بوم جان تو را آغشته و آلوده سازند و بر شخصيت تو چيره شوند و آن را تيره نمايند و تو سرسخت و سركش گشته و از دست رفته و بيزار و گريان شوي، مجموعه‌اي از پيام‌هاي اخلاقي و آموزه‌هاي ارزشي را ارزاني‌ات دارم، چرا كه جانِ جوان، چونان سرزمينِ بكر و آمايش شده‌اي است كه هر بذري در آن پاشيده و افشانده شود، پذيرفته گشته و شكوفا گردد.

بر اين پايه، به انگيزه به‌سازيِ منش و پرورشِ بينش تو شتاب كرده و پيش‌دستي نمودم تا پيش از آنكه روانت دست‌خورده و جانت سنگ و سخت گردد و انديشه‌ات جانب ديگر گيرد، يافته‌هاي تاريخي و تجارب زندگي‌ام را با تو در ميان گذارم، باشد كه با بهره‌گيري از چراغ تجربه پيشينيان رو سوي زندگي آورده و وارد شوي! تجربه‌اي كه با هزينه و زحمت به دست آورده و چون ميراثي گرانسنگ به يادگار گذارده‌اند. افزون بر آن، تجربيات ما نيز چونان چراغِ پيشاروي، روشنگر راه و بيراهه‌هايي است كه پيش از تو بر ما تيره و تار بوده است.

فرزندم! گر چه من به درازاي پيشينيان نزيسته و به بلنداي تاريخ گذشتگان كهن‌سال نِيَم، اما در روند و روال زندگي آنان نگريسته و در سرگذشت و سرنوشت آنان ژرف انديشيده‌ام و در انجام و فرجام كارشان گشت و گذار كرده‌ام، چندانكه گويي از آنان گشته و بلكه با آنان زيسته‌ام و بدين سبب با فراز و نشيب و تلخ و شيرين زندگي‌شان آشنا شده‌ام و اينكه چون صافي، جوهر زلال و گوهر ناب يافته‌هاي تاريخي خودم را ويژه تو خلاصه كرده و چون بر ادب و تربيت تو، چونان پدري مهربانم، بر آن شدم كه در بهار جواني و آغاز زندگاني، كه انگيزه و انديشه‌اي پاك و نهادي آيينه‌وار و تابناك داري، به چنين مهمي اقدام كنم.

البته تصميم من اين بود كه نخست تو را قرآن و دين و شريعت آموزم، ولي ترسيدم كه در اين دوره طوفان‌زده، دچار بحران هويت و شخصيت شوي و انديشه‌ات گسسته و فرو ريزد و آن چنانكه مردم در وادي اشتباه و انحراف سقوط كرده و فرو افتاده‌اند، به كمند لغزش و لرزش درافتي و در دام و كام فرهنگ غالب اسير آيي! اين بود كه به رغم همه ناگواري و ناخرسندي، از آنجا كه استواري انديشه و ثبات و آرامش شخصيت تو بسي دلپذيرتر از آن بود كه تو را رها كرده و به صحراي نابودي و ويراني دراندازم، گل تجربه و شكوفه انديشه‌ام را نوشته و ارزاني‌ات مي‌دارم.

فرزندم! دانسته باش : دل‌پذيرترين خوشه‌اي كه زيبنده است تا به عنوان زاد راه از خرمن اين اندرزها برچيده و برگيري

- خويشتن باني،

- و بسنده سازي بر بايسته‌هاي الهي،

- و بهره‌گيري از تجربه ره‌پويي نياكان و شايستگان از دودمان مي‌باشد، چرا كه آنان نيز - چون تو- در گزينش و پويش راه و رسم زندگي، خودنگري را رها نكرده و هم‌چون تو انديشه كردند تا سرانجام با بادباني خرد آنچه را دريافته و شناختند، برگزيده و به كار بستند و از بار سواري آنچه بر دوششان بايسته نگشته بود خودداري كرده و خيال آسوده داشتند.

البته اگر پذيرش چنين مشي و مرامي نداري و چنگ آويزي به تجربه ديگران را برنمي‌تابي و بر آني كه چون آنان خودآزمايي و بداني، پس شايسته آن است كه با پرهيز از حركت در تاريك روشن گمانه‌ها و ستيزه‌جويي‌ها، جستجوگريت پژوهشگرانه و دانشجويانه باشد.

ولي پيش‌نياز چنين نگرش و كنشي، كمك‌خواهي از خدا و پروازگيري به جانب او و دوري از هر انگاره و ايستاري است كه تو را به صحراي آشفتگي كشاند و يا به گمراهي سپارد.

پس آنگاه كه نهادِ پاك و تابناك و پذيرنده داشتي و آن را گواهي كردي و انديشه‌ات به فرجام رسيده و سامان دادي و در انجام اين كنش، آهنگ و انگيزه‌ات، ساز و سازمان بخشيدي، در اين پيشنهادي كه به روشني گفتم و فرا رويت گذاردم ژرف بيانديش و بنگر، چرا كه اگر جام جانت آشفته و پريشان باشد و انديشه‌ات آزاد و آسوده و بسامان نباشد، تو چون شب‌كوري به سراب پوچي و بيهودگي افتاده و غرقاب تاريكي شوي و كسي كه چنين است و دچار پريشي روان و آشفتگي جان است، نمي‌تواند جوياي دين و آيين باشد و همان به كه از اين جويايي خودداري و دوري ورزد.

فرزندم! اندرزهايم به جان بنيوش! دانسته باش كه مرگ و زندگي به دستِ قدرتِ يكي است، آفريننده و ميراننده يكي است، نيست كننده و بازآورنده يكي است. آزمون گيرنده و بخشنده يكي است و همو دنيا را بر اساس سازه‌ي آميخته از نوش و نيش و بر، داشتِ در رستاخيز و برخواستي كه بر تو پوشيده است، ساخته و پايه‌گذاري نموده و نهادينه كرده است.

پس اگر در حوزه اين شناخت‌ها، دچار گرفتگي و گره‌خوردگي ذهني شدي به حساب ناداني خويش بگذار، چرا كه دانش ساختاري انسان نيست و تو به تجربه آموخته‌اي و به دست آورده‌اي. و چه بسيار گسترده است ناداني تو كه، در آن شاهين انديشه و بادبان بينش در آغاز اسير گردباد گشته و به گرداب نشيند و سپس ره يافته و از مرداب رسته و بر قله‌ي بينايي پر زند.

بنابراين به رشته بندگي آنكه آفريده و روزيت داده و هندسه وجودت را پرداخته و آراسته است، بياويز و سر در پرستشگري او بساويز و رو سوي آستان او پر گرفته و آبگينه دل به بيم او بياميز.

فرزندم! دانسته باش كه، هيچ كس چونان پيامبر (ص) گزارشي از خدا نداده و خبري از او نياورده است. بنابراين پيشاهنگي و پيشوايي او را در حركت به سمت بهروزي و پيروزي فرخنده بدار و بدان دلشاد باش.

باري! در اندرزگويي و پندآموزي هيچ چيز را از تو دريغ نداشته و فروگذار نكردم و شرط بلاغ را به جاي آوردم، چه آنكه پيش از تو - به رغم همه تلاش و تكاپويت- در انديشه تو بوده و هستم.

فرزندم! دانسته باش كه، اگر براي پروردگارت همتا و همكاري بود، بايد فرستاده‌هايي از آن ناحيه روانه‌ات مي‌شدند و تو نمايش فرمانروايي و چيرگي او را مي‌ديدي و نيز كنش و منش وي را مي‌شناختي! اما، خدا - آنگونه كه پرده از خويش برگرفته و نمايش يافته- يكي است. هيچكس را نشايد كه با او هماوردي كند و وي را ميرش و پيدايشي نيست.

او نخستِ شمار ناپذير و بي‌بدايتِ هستي و پايانِ آمار ناپذير و بي‌نهايتِ هستي است. و بسي سترگ و بزرگتر از آن است كه پروردگاريش را دل و ديده‌اي فرا گرفته و پيرامون شود.

پس گاهيكه اين بدانستي و خدا را چنين شناختي! چونان كه از چون تويي دون پايه و بي‌سرمايه و دارنده درماندگي‌هاي فراوان و نيازهاي انبوه و كلان مي‌سزد، بكوش تا جانانه دستور او گذاري و كيفرش گريزي و خشمناكي‌اش پاييده و در آسودگي شوي، چرا كه خداوند تو را به جز به زيبايي فرمان ندهد و جز از زشتي باز ندارد.

فرزندم! از اين جهان و گونه گونه‌هايش و از ناپايداري و گذر پذيرهايش و نيز از آن جهان و ساز و برگ‌ها و آراستگي‌هايش گزارشي گفتم و تو را خبر كردم و نسبت به هر دو، نمونه‌ها دادم تا بدانها گذرنامه بياموزي و ساز و كارِ سفر بياندوزي!

آنانكه دنيا را ژرف ديدند و آزمودند، كوچندگاني را مانند كه درنگ در خانه خشك و خشن را خوش ندانسته و برنتافتند و آهنگ خانه‌اي باز و آزاد و چمنزار نمودند و البته كه اينان دشواري راه و جدايي يار همراه را پذيرفته و نابساماني كوچ و ناگواري خورشت را بر خود هموار نمودند، تا مگر به خانه بي‌كرانه و سراي جاودانه درآيند و آرام گيرند. اينان در اين سير و سفر چيزي را آزار و دردآور و هزينه‌اي را تاوان و زيان‌بار ندانستند، چرا كه نزد آنان هيچ چيز گواراتر و دل‌انگيزتر از آن نبود كه ايشان را از خراب‌آباد زمين به جاودانه سراي برين نزديك و نزديك‌تر سازد. و آنانكه ژرفاي دنيا را نديدند و با انگاره كامجويي، به دام افتاده و در كام او شدند، مردماني را مانند كه در خانه‌اي فراخ و خوش و خرّم بودند اما درنگ نكرده و برنتافتند و ننگِ دربدري و آوارگي خانه‌اي تنگ را پذيرفتند!

بديهي است كه نزد آنان هيچ چيز دل‌گريزتر و جانكاه‌تر از گسستگي و خروج از آبادشهر پيشين و پيوستگي و فرود به آزارشهر نوين نخواهد بود.

فرزندم! در روابط انساني و زندگي اجتماعي، خودت را تراز سنجش و اندازه‌گيري قرار ده و آن را ترازوي ارزيابي و شاهين داوري بدان و با ديگران چنان باش كه دوست داري با تو باشند.

پس براي ديگران دلپذير و روا بدان، آنچه را كه براي خود دلپذير و روا مي‌داني و نيز براي آنان دل‌گريز و ناروا بدان، آنچه را كه براي خود دل‌گريز و ناروا مي‌داني! ستمگر مباش چونانكه دوست نداري ستم شوي، نيكي كن، همانگونه كه دوست داري نيكي شوي! آنچه را كه چون از ديگران صادر شود و صورت گيرد زشت و پلشت مي‌داني، از خود هم پست و پليد بدان! و آنچه را كه چون از تو صورت گيرد، زيبا و فرخنده مي‌داني، از ديگران هم چون صادر شود، زيبا و فرخنده بدان و بدان دلشاد باش! نادانسته سخن مگوي گرچه دانايي تو اندك باشد و مگوي آنچه را كه دوست نداري تا بشنوي!

دانسته باش كه خود شيفتگي و خودپسندي، راستي و درستي را برنتابد و خرد را زيان رساند. بنابراين ميدان كار معيشت و حوزه رنج و زحمت را گسترده ساز و براي ديگران اندوخته مدار و چون به مقصد ره يافتي چندانكه درخور است و مي‌تواني در پيشگاه پروردگارت فروتن باش!

دانسته باش كه راهي دور دراز و رنجي بس جانگداز، پيش روي داري و تو را چاره‌اي نيست جز آن كه به نيكويي وارد شوي و به اندازه دوري و درازي راه، ره‌توشه برگيري و سبكسار رفتن آغاز كني! بنابراين، افزون بر تاب و توان، بار برمدار و كمر ميازار، نكند كه گراني آن بر تو سنگين آيد و زمين‌گيرت نمايد.

و اگر بينوا درويشي يافتي كه بخشي از بار تو را تا رستاخيز بركشد و در آن روز كه بدان نيازمند شوي، بي كم و كاست به تو باز پس دهد، غنيمت شمار و بار خويش بر او بگذار، و تا مي‌تواني و فرصتي اين چنين باقي است، آن بينوا را بنواز و برخوردارش ساز، چه آنكه شايد روزي او را بجويي و نيابي!

و نيز اگر در روز توانگري كسي از تو وام خواهي كرد تا در روز تهيدستي و تنگدستي به تو باز پس دهد، وي را هم غنيمت شمار.

دانسته باش! گذرگاه پر پيچ و خم و گردنه‌هايي بس سخت، پيش رو داري كه در گذار از آن سبكباران خوشحال‌تر از گران‌باران و كندروان بدحال‌تر از تيزروان مي‌باشند. و تو، در نهايتِ اين سير و سفر، ناگزير از فرود بر يكي از دو سرنوشت مي‌باشي. يا بر كرانه بهشت و يا بر كناره دوزخ.

پس، پيش از آنكه راه سر آيد و سفر به پايان رسد، ساز و كار فرود را روانه نما و پيش از آنكه فرود صورت گيرد، آشيانه را آراسته و آباد ساز، چرا كه پس از آن نه زمان آشتي و نه توان بازگشتي، جاري و باقي است.

دانسته باش! گنجينه دارِ هستي تو را بارِ حضور و اجازه ورود به راز و نياز داده و پاسخگويي بدان را پذيرفته و لازم دانسته است و نيز دستور داده كه خواهش كني و بخشش جويي تا پيشكشي كرده و مهرورزي كند و تو را ببخشايد.

بين تو و خودش درباني قرار نداده تا فاصله اندازد و تو را ناگزير نكرده كه ميانجي برگيري تا واسطه افزايد. در صورت بدمنشي و بزهكاري از بازگشت تو پيشگيري نكرده و به كيفر تو شتاب نگرفته است و آنجا كه بازخورد طبيعي رفتارت، شرمساري و رسوايي بوده تو را رسوا نكرده و فاش نساخته و در پذيرش توبه بر تو سخت نگرفته و در پرداخت تاوان، تو را به چالش نگرفته و فرسوده نكرده است. و نه تنها از بخشودگي و بازگشت، نوميدت نكرده است كه گسستگي و گريزپذيري از گناه را زيبايي تو دانسته و اگر بزهكاري تو را يك برابر دانسته اما نيكوكاري تو را ده برابر شمرده است و راه رفت و آمد به سمت خودش را نبسته و گشوده دانسته است.

پس هرگاه فريادش كني، دادرسي كند و هرگاه با وي راز گويي، نياز تو دريابد. تو را سزد كه به درگاه بي‌نياز او، نياز بري و رازِ دل بگشايي و از رنجوري‌ها شكوه كني و از او غمزدايي خواهي و بر انجام كارها ياريش جويي و از گنجينه‌هاي رحمت او آن خواهي و درخواست‌هايي چون فزوني عمر، سلامت بدن، فراخي روزي، داشته باشي كه كسي را جز او توان برآوردن نباشد.

بدين ترتيب، خداوند با اجازه درخواست از حضرتش، كليد گنجينه‌هايش را در اختيار تو گذارده است و تو هرگاه خواستي مي‌تواني با نيايش، ورودي گنجينه‌هايش بگشايي و در آبشار باران رحمتش قرار گيري. پس كندي پاسخ‌گويي، تو را سرد و افسرده نكند كه بخشش به ميزان انگيزش رخ مي‌دهد، و چه بسا كنديِ پاسخ، بدان دليل صورت گيرد كه پاداشِ خواهان و بخشودگيِ آرزومند، برتري و فزوني گيرد و دو چندان داده شود..

فراوان دست مي‌دهد كه تو درخواستي كني، ولي پاسخي نشنوي، چرا كه، خداوند بهتر از آن را در اين و يا آن سرا به تو بخشايد و يا چون خير تو در پاسخ نگفتن نهفته باشد، چه آنكه، گاهي خواهانِ چيزي باشي كه دين تو را آفت باشد و آيين تو را زيان رساند.

بنابراين شايسته آن است كه، چيزي را خواهان باشي كه زيانش از تو بگردد و زيبايي‌اش ماندگار باشد، چرا كه نه مال براي تو يادگار مي‌ماند و نه تو براي مال ماندگار!

دانسته باش! تو زاده و پديدار گشته براي جهان بريني، و نه براي اين سو كه، ويژه آن سوي ديگر هستي و تو در اين سو ناگزير از نيستي و پذيرش مرگ استي. اين سرا كه اينك تو در آني، جايگاه گسستن و رخت بر بستن و رفتن به جانب جاودانه سراي برين هستي است.

تو در اين سراچه شكار مرگي و از آن گريزي نداري، چه آنكه، مرگ شكارچي واره‌اي است كه تو را هدف گرفته و به ناچار كه به چنگ اندازد. پس زنهار كه تو در حالي به دام او گرفتار آيي و به چنگ او درآيي كه گرچه زمزمه پشيماني و توبه از گناه سر داده باشي، اما چون فرصت نيابي، سازه شخصيت ويران شده و به تباهي درافتي.

فرزندم! بر يادِ مرگ و نيز بر يادِ آنچه ناگاه بر آن درآيي و در پي مرگ آن را دريابي، بيافزاي! تا چون گريبان تو گيرد، نسبت بدان هوشيار و آماده باشي و زاد راه برگرفته و كمربند بسته باشي، نكند كه ناگهان تو را در رسد و بربايد و غافلگير شوي!

هشدارت باد كه دلدادگي و چنگ اندازي دنياگرايان به دنيا، تو را فريفته و شيفته آن نكند، چرا كه خداوند تو را نسبت بدان آگاهي داده و افزون بر آن، دنيا هم خويش را بر تو آشكار ساخته و ويتريني از زشتي‌هايش را براي تو به نمايش گذارده است.

دنيازدگان، سگان زوزه‌گر و درندگان زيانكاري را مانند كه يكديگر را پارس كرده و راز ماندگاري‌شان را در زورگيري و ضعيف‌كشي دانند، زورمندشان، زمين خورده را پاره كرده و خورشت سازد و زبردستشان، زيردست را لگد كرده و پايمال كند.

دنياپرستان، شتران دربند و يا گسسته و سرگشته‌اي را مانند كه لگام گسيخته، بيراهه را پويند و در شوره‌زار آسيب‌ها چرند. نه شباني دارند كه تيمارشان كند و نه چوپاني كه به چراشان برند.

باري دنياپرستان چهارپاياني را مانند كه دنيا آنان را به بيراهه كشانده و ديدگانشان را از چراغ راهنما فروبسته تا مگر در صحراي سرگرداني گم شوند و غرق درياي دارايي، خفه شوند و نيز مگر تا آن را خدا انگارند و همديگر به بازي گيرند. هم آنان دست انداخته دنيا شوند و هم دنيا را بازيچه سازند و چون افسون اين بازي و بازيچه‌ها گردند، از پس اين بازيگري‌ها بي‌خبر شده و پشت آنها را نديده و به وادي فراموشي و غفلت درافتند.

مسافر! اندكي درنگ! تا تيرگي بر شود و پرده تاريكي يكسو شده و بركنار شود، آنگاه روشن گشته و آشكار خواهد شد كه، گويا كاروان مسافران مرگ دررسيده است اميد است آنكه، شتاب گيرد، همراه شود.

فرزندم دانسته باش! آنكه بر رونده سياه و سفيد زمان سوار است و ركاب مي‌زند، خواه ناخواه رهنورد است هر چند كه استاده باشد و راه به پايان مي‌برد هر چند كه افتاده باشد.

دانسته باش! بي‌گمان تو هرگز به آرزويت دست نيابي و نتواني كه از پايان كار - مرگ- رخ برتابي، چرا كه رهرو راه پيشينياني. پس فروتنانه و به نرمي در جستجوي «روزي» باش و زيباگرانه و به نيكي در تكاپوي زندگي! چه آنكه، بسا جستجو و تكاپويي كه به از دست رفت مايه و نابودي سرمايه انجامد. پس هر تلاشگري به روزي نرسد و هر ميانه‌روي از روزي درنماند.

جان خويش را از پستي و سفلگي و از بند هر اسارت و ابتذال، پاس و مصون دار! گر چه تن دادن بدان، تو را به مال و منال رساند، چرا كه در اين صورت هيچ چيز شخصيت از دست رفته‌ات را جبران نخواهد كرد. پس بنده و برده‌ي ديگري مباش كه خدا تو را آزاد ساخته و پرداخته است.

آن «به»، كه تنها به زشتي و بدي فراهم شود، خوب و نيك نيست و آن «بهره» كه به تنگي و فروبستگي و دشواري درآيد، رفاه و گشايش نيست.

زنهار كه توسن «آز» تو را به هر سو كشاند و به آبشخورگاه نابودي نشاند. و چون تواني، بين خود و خدا، خداوندِ ناز و دارايي را واسطه مگير! چرا كه تو- در هر صورت- بهره و داده خويش را دريافت كرده و مي‌گيري، و چه آنكه، كم رسيده - بي‌واسطه- از خدا، بسي گرانسنگ‌تر از انبوه رسيده‌هاي از آفريدگان است، گر چه همه از آفريدگار جهانيان است. جبران زيان ناشي از خاموشي، آسانتر از جبران خسران ناشي از گفتار است. زيرا نگهداري آنچه در انبان است به پولادي بند آن است. نگهداري آنچه در انبان داري دل‌انگيزتر از خواهش دارايي ديگران است و شرنگ نوميدي شيرين‌تر از شهد نيازمندي به آفريدگان است. پيشه‌وري و پرهيزكاري بهتر از توانمندي و زشت‌كاري است، هر كس راز خويش بهتر از ديگري مي‌دارد و چه بسا آدمياني كه در زيان خويش مي‌كوشند.

- هر كه فزوني جويد، بند رها كرده و بيراهه رود و ياوه سرايد

- آنكه عقل كوشا كند و انديشه و زرد، بينا گردد

- با نياكان و خوبان همسايه باش كه آنان گردي و از بدانگاران و زشت‌كاران جدايي گير كه در شمار اينان نگردي

- چه بد خورشت و خوراكي است، آنچه كه از حرام فرآيد

- ناتوان ستيزي، زشت‌ترين ستم‌هاست

- آنجا كه سازگاري، درشتي زايد، درشتي به كار آيد

- چه بسا دارو كه درد آورد و چه بسا دردي كه درمان باشد

- چه بسا، آنكه سوزمند نيست، پند آموزد و سوزمندي كه به خيانت آميزد

- زنهار كه بر ديواره آز و آرزو تكيه كني، چرا كه آن دستمايه و سرمايه نابخردان و احمقان است

- خردمندي، نگهداري و بهره‌مندي از آزموده‌هاي ديگران است و بهترين آزموده آن است كه تو را پند آموزد.

- پيش به سوي بهره‌گيري از فرصت‌ها پيش از آن كه غصه شوند، چرا كه هر جوينده‌اي، يابنده نيست و هر از دست‌رفته‌ي ناپيدايي، پيدا نمي‌شود.

- خاكسازي ره توشه و نابودي رستاخيز، از تباهي‌هاست.

- هر كاري، فرجامي دارد و تو دفتر سرنوشت را به زودي دريافت خواهي كرد.

- سوداگر خطر مي‌كند، و چه بسا اندك كه، بالنده‌تر از انبوه است.

- يار بدمنش و دوست بدكنش، خيري ندارد.

- با روزگار -مادام كه رهوار است و ركاب مي‌دهد- آسان گير، خود را به انگاره فزون‌خواهي، به خطر مگير، مباد! كه اسب ستيزه‌جويي، چموشي كند و تو را به سركشي اندازد.

- در رابطه انساني با برادرت، صبورانه آيين برادري بجاي آور، گسست او را با پيوست، روي‌گرداني او را با آشتي، خشكي و دست‌بستگي او را به بخشندگي، دوري او را با نزديكي، پرخاشجويي او را به خوشخويي، و گنهكاري او را به پوزش‌پذيري، پاسخ گوي و بدين‌گونه در برابر بدكنشي او آنچنان به نيكي و نرمي و مهرباني باش كه گويا تو برده و او خداوندگار زندگي توست. البته، زنهار! كه اين كيش و كنش برادري را در هر ناكجاآباد و در آستان هر نااهلي روا داري!

- دشمن دوستت را به دوستي مگير، كه در حق دوستت دشمني كرده‌اي.

- به دور از هر انگيزه و انگاره‌اي، با نيتي ناب و ذهنيتي پاك، برادرت را اندرز گوي، چه بر كام وي شيرين نشيند، چه تلخ.

- خشم خويش اندك اندك فرو خور، چرا كه هيچ شربت شيرين فرجام و خوش سرانجامي، به نوش‌تر و گواراتر از آن نديدم.

- نرمي كن! با آنكه با تو درشتي كند، باشد كه به زودي نرم و آرام شود.

- بر دشمنِ خويش با نيكي و مهرباني برتري جوي كه آن شيرين‌ترينِ دو پيروزي است.

- اگر خواستي از برادرت بريده و جدا شوي، جايي براي آشتي و پلي براي بازگشت واگذار، كه اگر روزي پشيمان شده و خواست برگردد، از آن بهره گيرد.

- نيك پنداري ديگران را نسبت به خود گواهي كرده و كاركردي گردان.

- حق برادرت را به بهانه دوستيِ جاريِ بين خود و او تباه مكن كه، در اين صورت برادري نكرده‌اي و چنين مباد! كه خانواده‌ات نابرخوردارترين مردم از تو باشند.! در آنكه تو را نخواهد و روي برتابد، دل مبند و مباد! كه برادرت در گسستگي از تو توانمندتر از تو در پيوستگي با او باشد و نيز مباد! كه همو در بدرفتاري با تو تواناتر از تو در نيك‌رفتاري با او باشد، ستمِ ستمگر بر تو گران نيايد و سنگيني نكند زيرا كه او به زيان خويش و سود تو مي‌كوشد. پاداش آنكه تو را شادمان مي‌كند، آن نيست كه غمين‌اش سازي.

- فرزندم! دانسته باش! روزي دو گونه است : گونه‌اي آن است كه تو جويي و ديگري آن است كه تو را جويد و اگر نزد آن نروي، ره به سوي تو پويد.

- چه زشت است فروتني در آستان نياز و گردن فرازي در آستان ناز!

- از دنيا آن براي تو ماند كه جاودانه سراي برين را آراسته و آباد سازد.

- بر از دست رفته‌ها اگر زار مي‌زني، پس زاري كن بر آنچه بدان دست نيافته و نداري.

- گذشته را بنگر كه آينده را بيني، چه آنكه رويدادها، همانند يكديگر و همراستايند.

- از آنان مباش كه، پند و اندرز وي را به كار نايد مگر اينكه به آزردن انجامد. چه آنكه خردمند با ادب فرزانه گردد و چهارپا با تازيانه سر بر راه نهد.

- با دل‌سپاري به آستان نستوهي و شكيبايي و نيك باوري، شبيخون ارتشِ اندوه و افسوس را، پاتك زن و جان از آن پيراسته دار.

- آنكه از ميانه‌روي روي گريزد به ستمگري گرايد.

- يار همراه چونان خويشاوند است.

- دوست آن است كه در نهان دوستي كند و آيين راستي به جاي آورد.

- هوس و دل آلودگي، انباز و هم‌آوازِ نابينايي است.

- بسا بيگانه، كه نزديك‌تر از خويش است و بسا خويشي، كه دورتر از بيگانه است.

- تنها و بيگانه كسي است كه وي را دوست و آشنايي نباشد.

- آنكه مرز حق را بشكند و پا فرا نهد، راه بر او تنگ گردد.

- آنكه بر اندازه خويش بسنده كند، ماندگاري را دريابد.

- استوارتر دستاويزي كه تواني تا بدان آويخته شوي، رشته پيوند تو با خدا است.

- كسي كه تو را نپايد و پرواي تو را ندارد، دشمن به شمار آيد.

- آنجا كه آز، مايه سوختن و نابودي است، نوميدي سرمايه ساختن و برخورداري است.

- چنين نيست كه هر رخنه‌اي نمايان گردد و هر فرصتي به سامان رسد.

- بسا بينا كه در ميانه‌روي بيراهه پويد و نابينا كه راه رستگاري پويد.

- بدي را پس افكن، كه هرگاه خواهي تواني بدان دست يابي.

- از نابخرد گسستن، چونان به خردمند پيوستن است.

- هر كه زمان را به آسودگي ركاب زند و آن را رهوار داند، زمين خورد و آنكه آن را چونان بزرگ بداند كه پرهيز كند، زمين‌گير شود.

- هر تيراندازي به آماج نزند.

- هرگاه نظام سلطه دگرگون گردد، زمان دچار دگرديسي شود.

- پيش از راه، از همراه و نيز پيش از خانه از همسايه بپرس.

- زنهار كه سخن خنده‌آور بر زبان راني و بگويي، گر چه گزارش از ديگران باشد.

- زنهار كه با زنان به رايزني پردازي، چرا كه انديشه آنان رو سوي ناپايداري و اراده‌شان رو سوي سستي دارد.

با پوششي كه آنان را فرا گيرد، ديدگانشان را از نگريستن باز دار! زيرا سخت‌گيري در پوشش، آنان را ماندگارتر سازد.

زشتي و پلشتي برون گردي آنان بيش از آن نيست كه فردي غير قابل اعتماد به محيط زندگي آنان وارد شده و نزد آنان شود. تا تواني بكوش كه جز تو را نشناسد. امور زنان را تا آنجا به آنان مسپار كه از توانايي‌اش سرريز شده و جام جانشان را شكسته و درنوردد. چرا كه زن دسته‌گلي را ماند كه دلبري كند و نه اينكه دليري نمايد. و مباد! كه در گرامي‌داشت وي، زياده‌روي كرده و توانايي‌اش را مرز نداري و از حد بگذري، و نيز مباد! كه وي را چنان به آز اندازي كه در انديشه ميانجيگري ديگران برآيد. مباد! كه نابجا و بيهوده غيرت ورزي! چرا كه چنين چيزي تيمار را بيمار كند و نيك پندار را به بدگماني كشاند.

- براي هر يك از نيروهاي انساني در خدمت، كاري ويژه قرار ده كه پاسخگوي آن باشند و بتواني از آنان بازخواست كني، مباد! كه شانه از زير بار خالي كرده و كار را به عهده ديگري اندازند.

- خاندانت را گرامي بدار! چرا كه آنان بال‌هاي پرواز تو را مانند و بنياد حركت تو را آوند و توانِ شوكت‌افزاي تو به شمار آيند.

دين و دنيايت را به خدا بسپار! و من بهترين هندسه حيات را در اين جهان و آن جهان، از او برايت آرزومندم.