از بام بلند عاشورا (2)
گفتار دوم
عاشورا : دفاع از شهر گمشدهي نبوي
"كربلا" و يا "عاشورا"، نمادين نام و نشانِ رويدادي است كه در گذشتهي دور، درون جهان اسلام و بين گروههايي رخ داده كه همگي آنان دست كم به صورت مسلمان بودهاند. اين رويداد اندوهناك و دهشتانگيز كه بار معنايي فراوان و گوناگوني را بر دوش كشيده و ميكشد دو رويه داشته است. رويهاي فاجعي، حيواني و به غايت زشت و نكوهيده و رويهاي حماسي، انساني و به نهايت زيبا و پسنديده. عاشورا در رويه حماسي و انسانياش كه چون طاقديس بزرگي، استعدادهاي انساني و ارزشهاي اخلاقي را درون خود ترسيم كرده و به تصوير كشيده و به نمايش درآورده و گذارده است، به مثابه يك اثر هنري از سوژه و صورتي برخوردار بوده و داراي مضمون و محتوايي است و پيام و يا پيامهايي را در بر دارد.
تحليل محتوايي عاشورا، به عنوان واقعهاي كه در بردارنده قاعده و يا قواعد است، چونان يك متن رازناك، نيازمند به كشف و شناخت زبان آن است. بديهي است كه كشف زبان عاشورا از يك سو در ارتباط با ماهيت بعثت و انقلاب نبوي است، به اعتبار اينكه بين اين دو پديده نوعي نسبت تاريخي برقرار است. و از سوي ديگر در ارتباط تنگاتنگ با واقعيتهاي اجتماعي و عينيتهاي سياسي، اقتصادي زمان رويداد است، چنانكه فهم و عرضه پيام هر رويداد متأثر از اقتضائات زماني و زميني است.
بدين بيان، بررسي، پردهبرداري و گفتمان از رازهاي عاشورا در گرو پاسخ به دو پرسش است.
زادگاه ايدئولوژيك عاشورا
نخستين پرسش، اين است كه تجربه بعثت در پي كدام غايت است؟ چنين گفتماني از آن روي ناگريزي دارد كه بر اساس واگويههاي تاريخي، بين آن دو پديده نوعي همبستگي حياتي ديده ميشود. به نظر ميرسد گزاره نبوي : "حسين مني و انا من حسين" (بخاري، 1400 هـ ، 97)[1] معطوف به همين واقعيت باشد.
پاسخ بدين پرسش بسته به يك روشنگري با اين توضيح است :
هستي بوته بر فراز آمدن اصالتها و استعدادهاي آدمي و گردونه رويش و بالش كمال انساني و چرخه شكوفايي "انسان كامل" است و اين راز و رمز آفرينش است (ذاريات / 56) و بر اين پايه، "غايت بعثت و نهايت تجربه رسالت - چنانكه در بيان امام علي آمده است - آزادسازي معنوي انسان از راه بيدارسازي انگيزههاي سرشتي و كارگرسازي انرژيهاي رواني و شكوفاسازي توانمنديهاي ارادي و عقلاني است." (نهجالبلاغه، خطبه / 1)
و به سخن ديگر : «گوهر شريعت و جوهر طريقت و همآهنگ و نماهنگ ديانت، رستاخيز جان در جهان انسان است.» (اعراف / 157 ، طه / 47)
بديهي است كه دستيازي به اين غايت و نهايت، قاعده و قانوني ميخواهد، چه آنكه گسترش سپهر معنويت بر فضاي زيباشهر شريعت، به شرط افراشت ستوني استوار، ممكن و مقدور است. و بدين رو است كه وقتي از امام علي پرسيده ميشود : «از ميان عدالت و سخاوت كدام شايسته و بايستهتر است؟ پاسخ ميدهد "العدل" و استدلال ميكند كه، عدالت در ارزيابي با سخاوت، راهبردي پايهاي، نهادينه و فراگير است.» (نهجالبلاغه،حكمت / 437)
برابر سخن روشن قرآن، فلسفه شريعت در عينيت اجتماعات "اقامه قسط" است. يعني "دين" در قالب "شريعت" رخ نموده و فرود آمد تا مگر مردمان بر سر "داد" ايستاده و بر پايه "برابري" زندگي كنند. (حديد/25) به گزارش امام محمد باقر : «پيامبر در راستاي نوسازي مدنيت اسلامي بر ويرانههاي بدويت جاهلي، استقبل الناس بالعدل = با تكيه بر راهبرد عدالت به پيشوازي مردم رفت» (تنديب، ج/6ص/406)
بدين سخن، «ستون سپهر معنويت در زيباشهر شريعت، عدالت است.» و چنين است كه - به گفته امام صادق - پيامبر، كارگزاران پس از خويش را اينگونه سفارش كرده و ميفرمود : «تودههاي مسلمان را مورد بيمهري و نامهرباني قرار ندهيد و آنان را درگير با ناداري و نابرخورداري مسازيد كه دينگريز شوند و در را رو سوي آنان مبنديد كه خورشت توانگران و زورگويان گردند.» (كافي، ج1/ص/406) وچنين است كه به گفته امام علي: «بلنداي اندام ايمان و ستون فقرات و كانون همبستگي همه ارزشها و زيباييها "عدل" است.» (غرر و درر، ج/2 ص/30) و از همين رو است كه در نگاه و نگرش ايشان : آنچه كه بايد گوهر روغن چراغ دل و دماغ دستگاه رهبري و مديريت جامعه باشد و بر آن، روان شاد و دل آرام دارند، نهادينهسازي "داد و دوستي" در جامعه در ميان مردم است. (نهجالبلاغه، نامه/53)
و بيگمان در پس لايههاي روئين فراخناي برابري (=عدالت)، ژرفناي آزادي است. چه آنكه برابر تعريف حكيمان و فيلسوفان از عدالت مبني بر "دهش نهادينه و روشمند حق هر صاحب حقي" (نهجالبلاغه، حكمت/437) روشن ميشود كه عدالت در معني سلبي، نفي تبعيض و در معناي ايجابي، توزيع حقوق، امكانات و امتيازات و از جمله حق انساني و حق شهروندي و حق صيانت از شخصيت در برابر هر قدرت قاهر و غالب است.
بدين معني، مفهوم عدالت، گستره باز و پهناوري دارد كه هم حقوق طبيعي و هم حقوق اكتسابي و اجتماعي و از جمله حق آزادي را پوشش داده و فرا ميگيرد و بر اين پايه، عدالت، مقتضي بهرهوري شهروندان از حق آزادي است، چنانكه آزادي به معني سلبي و ايجابي موجب تحقق عدالت است. "پس عدالت و آزادي، مقتضي و مقوم يكديگرند و نسبت منطقي بين آن دو نسبت تضايف است، يعني عدالت، زماني عدالت است كه رويكردي آزاديخواهانه داشته باشد و آزادي هم، زماني آزادي است كه رويكردي عدالتگرايانه داشته باشد." (خاتمي/1380).
چه آنكه بزرگترين شاخص عدالت، حرمت نهادن به انسان است (خاتمي/1384). بر اين اساس، بايسته عدالت آن است كه، استعدادهاي انساني و استحقاقهاي آن پاس داشته و به رسميت شناخته شود و فعليت يابد و حقوق انساني و اجتماعي نهادينه گردد.
پس دادگستري در حكم پروسهاي است كه به شرط دموكراتيزاسيون رژيم سياسي صورت ميگيرد و آن نيز در گرو مدرنيزاسيون جامعه و نظام است.
گزاره وحياني : «لقد ارسلنا رسلنا ... = ما رسولان را همراه با برهان و كتاب و ميزان فرستاديم، مگر تا "مردم" قسط را بر پا دارند.» (حديد/25) گوياي اين پيام است كه : «ستون عدالت زماني سپهر معنويت را برخواهد تابيد كه بر شالوده مردم بار و سوار باشد.»
درنگ و دقت در اين گزاره نشان ميدهد كه، عدالت به عنوان غايت بعثت در زندگي، تنها از راه فراگرد مشاركت مردم معني و مفهوم يافته و عيني و عملي ميشود و اين مستلزم دانايي و توانايي آنان است. و بنابراين حضور و مشاركت مقتدرانه يكايك از مردم به عنوان قاعده عدالت، اصلي موضوعي است.
سخن آسماني : «... ليقوم الناس ... = تا مردم "قسط" را بر پا دارند ...» (همان) تأكيدي است بر اينكه، "اقامه قسط" با تكيه بر روشهاي دموكراتيك منظور و مطلوب است. بدين چشمانداز - همانگونه كه تجارب هم نشان داده و ميدهد - روشها و سيستمهايي كه عقل و اراده مردم را سدّ و سلب كرده و حضور مشاركتي آنان را برنميتابند و نسبت درستي با توسعه عقلاني و سياسي ندارند، گردونههاي مناسبي نيستند كه چرخه اقامه قسط و استقرار معنويت قرار گيرند تاريخ گواه آن است كه علت اساسي انحراف از عدل - به رغم اينكه از مطالبات اوليه و اصلي هر انسان است - فقدان عقل و غيبت عقلانيت در زندگي و در اداره جامعه است و بر اين پايه "اقامه عدل" به شرط "اثاره عقل" ممكن و مقدور است، چه آنكه با توجه به نسبت ديرينه و نهادينه عدل و عقل، چنانكه در تبيين امام علي آمده است : «"عقل" بادباني است كه آدمي را به سمت و سوي "عدل" راهنمايي و رهبري ميكند.» (غرر و درر، ج/4،ص/379)
انسان پژوهي فرهنگي، سرآمد كُنش معناگرايانه انسان را خودبنيادي عقلي، خودفرماني، خودسالاري و رسيدن به آن نقطه و قلهاي ميداند كه به تعبير امام علي، آدمي بتواند "منِ" خويش را تراز اندازهگيري و ارزيابي روشها و منشها قرار دهد. (نهجالبلاغه، نام/31) و اين هدف اساسي در حركت رستارگرايانه كاروان بشري است. دستيازي به اين مهم به موجب راهبرد توليد انديشه و تعالي جامعه ممكن و مقدور است. بيگمان حركت به آن نقطه و قله افق مانند كه گوهر و جوهر همه دادههاي وحياني و يافتههاي عقلاني است، مستلزم پويايي و نوزايي فكري و علمي و نيز فعّالسازي هنر خلاقيت، آفرينندگي و فناوري است. به بيان ديگر، فعليتِ ظرفيتِ شدنِ كمالگرايانه انسان و فعالسازي هنر خلاقيت و توانمندسازي وي بر حمل بار امانت و خلافت (
بدين چشمانداز و با توجه به ويژگيهاي سرشتي و ساختاري انسان همچون زيباگرايي، پيشرفت خواهي و آرمان طلبي و ... بايسته معناداري و مانايي زندگي، نوانديشي، نوزايي، نوسازي و گذر همواره از وضع موجود به سمت وضع مطلوب است.
بر اين پايه روشن است كه، شكفتگي و شكوفايي "من" انساني در هيأت رهبري و مديريت به گونهاي كه بتواند جان و جهان انسان را سامان و سازمان داده و ترقي و تعالي بخشد، به شرط آزادي و آزادزيستي ممكن و مقدور است.
از اين رو است كه، سرلوحه فراخوانهاي توحيدي با تكيه بر خودكاوي، خودباوري و خوداتكايي، «خودرهاسازي و خودپروازي = اخلاص» ميباشد (اعراف/29، غافر/14و65، بينه/5 و نيز نهجالبلاغه، خطبه/1 و 87).
بر اين مبني، آموزههاي وحياني - هماهنگ با يافتههاي علمي - تلاش فراوان داشته و دارند كه، اين "من" در جام جان انسان، بيدار و بالنده گشته و تا با فعالسازي و حضور مشاركتي چنين "مني" منشهاي عالي انسان، در جان جامعه نهادينه گشته و بناي اخلاق معماري و پرچم آن برافراشته شود. پس مضمون انسان زيستي و پيشنياز ايمان و اخلاق و راهبرد دينداري، آزادزيستي است.
درنگ و دقت در اين پيام آسماني : «آنان كه خويشتن را از بندِ بندگي و بردگي هر كانون جاذبه رها كرده و آزاد كردهاند و به خدا بازگشته و پيوستهاند، شايسته مژده و شادباشند. همانها كه از سر عقل و اراده به كاوش و پژوهش برخاسته و با تكيه بر منطق و برهان، بهترين را گزينش كرده و پيروي نموده و بندگي خدا را پذيرفتهاند. آري! اينان را مژده باد، چه آنكه اينان رهيافتگان و خردمندانند.» (زمر/17-19) گوياي آن است كه "ايمان" و "آزادي" دو همراه ديرينهاي هستند كه نه تنها گسست ناپذيرند، بلكه بينشان چنان پيوستي است كه "ايمان" را تنها در ميان اصحاب "آزادي" بايد يافت و بنابراين "انسان زيستن، مؤمنانه زيستن و همان آزاد زيستن" است، چه آنكه "آزادي" عمود خيمه "ايمان" است. از اين رو است كه گفته شده است : «كسي كه جز آزادسازي خويش دغدغهاي داشته باشد، امر بزرگ و سترگي را كوچك شمرده و در ميدان سوداگري زندگي، سود كلاني را از دست داده است.» (تحفالعقول، ص/313)
اين نكته روشن است كه "آزاد زيستي" فرايندي دارد و از مسير روايي و رواني آزاديهاي چندگانهاي به دست ميآيد كه فرد را در جامعه داراي هويت كرده و مقتدر ميكند. اين آزاديها، افزون بر آزادي در گزينش و پذيرش دين و آيين و آزادي در بيان و اظهار نظر، "آزادي از ترس و آزادي از نياز" را هم شامل ميشود. (نهجالبلاغه، حكمت/237) بر اين اساس، بايسته و شايسته انسان زيستي و معناگرايي، شكلگيري و نهادسازي فرهنگ "شهروند مقتدر" در جامعه ميباشد و بديهي است كه اين مهم مستلزم رهايي انسان از هر قدرت متغلب و قاهري است كه فرديت او را نفي و نابود ميكند.
بدين ترتيب اگر معنويت (
كوتاه سخن آنكه، اثاره عقل و اقامه عدل حكمت بعثت و نبوت است. بر اين پايه، امامت در ادامه خاتميت در واقع طرح و تدبيري است براي اينكه مسير گشوده شده و مدار آزاد شده عقلانيت كه راهبرد انحصاري مدنيت و معنويت است، ديگر بار دچار خفّت نگشته و مسدود نگردد.[2] و بدين سخن - با توجه به همبستگي بين بعثت و عاشورا - پس گفتمان حاكم بر حماسه حسيني، چنانكه در تبيين امام صادق نيز آمده است، گفتمان آزادي و آگاهي و بيداري و دادورزي است. يعني در واقع، قيام و اقدام حماسي حسينبن علي، به عنوان دفاع از شهر گمشده رسول الله در غوغاي حكومت درفش و دينار و دروغ پديدار گشت و رخ نمود و چنان است كه خود، صورت و قالب جنبش را "اصلاح" ناميده و اين چنين به تصوير كشيده است كه : «من با اين قيام و اقدام در پي ساماندهي ساختارها و رفتارهاي امت نيايم - پيامبر - بوده و بر آن هستم تا جمع و جامعه را رو سوي زيباييها و نيكيها پيش رانده و از زشتيها و كژيها باز دارم ...» (خوارزمي / 188)
خاستگاه تاريخي عاشورا
پرسش ديگر اين است كه، عاشورا از چه زادگاه و خاستگاهي برخوردار است؟ يعني پيدايي و پديداري آن برآيند كدام انگيزه و فرايند كدام انگيخته سياسي و اجتماعي است؟
روشن است كه آشنايي و آگاهي از روند و روال تاريخي اين رويداد، پيشنياز پاسخ بدين پرسش است.
برابر آنچه در گروه زيادي از نوشتههاي تاريخي آمده و به گونهاي هماهنگ و همسو گزارش شده است : "پس از آنكه معاويه در رجب سال 60 هجري درگذشت و يزيد به جانشيني وي نشست، بيدرنگ نامهاي به فرماندار مدينه نوشت و از او خواست كه حسينبن علي و عبدالله بن زبير و برخي ديگر را به بيعت وادار كرده و در اين رابطه با آنان به سختي رفتار كند و فرصتي ندهد.
به نوشته طبري و ...، وليد - فرماندار مدينه - پس از مشورت با مروان درباره چگونگي اخذ بيعت، حسينبن علي و عبدالله بن زبير را نيمه شب احضار ميكند.
... وليد در آن اجلاس، نامه خبر مرگ معاويه را ميخواند و از حسينبن علي ميخواهد كه بيعت كند. امام حسين در واكنش به اين درخواست ميگويد: فردي مثل من پنهاني بيعت نميكند و گمان نميكنم كه تو هم به چنين چيزي راضي باشي...
وليد پذيرفت. مروانبن حكم گفت : به خدا سوگند اگر در اين ساعت تو را ترك كند و بيعت نكند ديگر دستت به او نميرسد ... او را زنداني كن تا بيعت كند و گر نه وي را گردن بزن ... اينجا بود كه امام پس از تهديد مردان، به روشني و بيپرده خطاب به فرماندار مدينه گفت كه، با يزيد بيعت نخواهد كرد. عبارت امام اين است :
«ما خانواده نبوت، كانون رسالت و رشته پيوند آسمان و زمين هستيم و يزيد فردي همواره ميگسار، بزهكار و قاتل است. اين روشن است كه كسي چون من با كسي چون او هرگز بيعت نميكند. او گر چه امروز بر قدرت است، اما آينده آشكار خواهد شد كه چه كسي بر حق است ...»
به گزارش پارهاي از منابع تاريخي، امام حسين در گفتگوي با عبداللهبن زبير نيز بر امتناع از بيعت با يزيد خبر داده و پاي ميفشارد ...
صبح روز بعد، امام حسين با مروان روبرو شد، مروان دوباره به ضرورت بيعت اشاره كرد و گفت : من خير تو را ميخواهم ...
امام حسين به سخنان پندآزين مروان، واكنشي دوباره نشان داد و گفت : «انالله و انا اليه راجعون! بايد براي اسلام فاتحه گرفت آنگاه كه جامعه به زمامداري چون يزيد گرفتار ميشود ...» (مهاجراني/1380 : 163- 175)
گذشت و تا سرانجام، امام در آستانه نبرد عاشورا يك بار ديگر خط مشي امتناع از بيعت تحميلي را يادآور گشته و با آهنگي پرطنين كه پژواك آن پهناي زمين و درازناي زمان را پوشش داده و فرا گرفت، گفت :
«... نژندزادهاي از سر قدرتي بيتبار، مرا بين دو راه گرفتار كرده است، بين آنكه تن به شمشير سپارم و يا جان به خواري بگيرم! دنيا بداند كه، من هرگز تن به خواري نميدهم چرا كه، اين (ذلت گريزي و عزت گرايي) ژن ما و ويژگي خانوادگي ما و نيز راه و رسم جوانمردان و آزادگان است...» (تحف العقول/245)
روند و فرايند رويدادهاي پيش گفته گوياي آن است كه، تغلّب اموي با بهرهگيري از قدرت برآمده از سهگانه درفش و دينار و دروغ، در به بازي گرفتن هستي و زندگي و نيز مادهانديشي و معنيگريزي تا آنجا پيش رفته است كه گوهر آفرينش يعني "خرد" انسان را ناديده انگاشته و ملزومات آن و بويژه چيزي به نام "حقوق انسان" را زشت شمرده و بدين پايه دخالت انسان در سرنوشت خويش را ممتنع دانسته است. (شهيدي/1383 : 83-84)
اين امتناع تا آنجاست كه رژيم اموي، آزادي و استقلال راي و رفتار حتي يك نفر را هم برنتافته و همگان را در بردگي، دريوزگي و خواري ميخواهد. و اين به گواهي سيره نبوي و علوي و حتي به گواهي سيره خلفاي راشده، به رغم سنت مسلمانان نخستين است (همان : 78-83)
برابر مستندات تاريخي : «حق انتخاب براي مسلمانان تا آنجا طبيعي و مسلم شمرده ميشد كه خود را مجاز ميديدند، اگر خليفه مصالح عمومي مردم را رعايت نكرد، مسلمانان حق دارند بيعت خود را با او بهم زنند.» (همان:81)
پژوهشهاي تاريخي نشان از آن دارد، كه اين حق - كه به معني رعايت و رسميت استعداد و استحقاق اراده و عقل و آزادي است - در سيره مسلمانان نخستين تا آنجا محترم شمرده شده كه امتناع از بيعت با خليفه وقت جرم نبوده و به شمار نرفته است. (همان : 17-18)
زيباست بدانيد، در بينش توحيدي كه در گفتمان علوي اوج ميگيرد، فرايند خداباوري، انسانمداري و التزام به توزيع حقوق انساني است، چه آنكه به بيان ايشان : «خداوند به موجب انگيزه اخلاص و انديشه توحيد، حقوق مسلمانان را در جايگاه بايسته و شايستهاش فروهشته و نهادينه كرده است. از اين رو نماد و نشانِ مسلماني آن است كه در زيست اجتماعي و روابط انساني، حقوق شهروندي رعايت گشته و سلامت و امنيت اجتماعي دستخوش چالش نگشته و توليد ناهنجاري نگردد.» (نهجالبلاغه، خطبه/167)
مفهوم اين سخن آن است كه ناديده انگاري و انكار عملي حقوق انساني به مثابه عدول از باور مسلماني و ورود به حوزه لائيسم است. بر اين پايه روشن ميگردد، باطل بزرگي كه تا سر حدّ يك هنجار سطح جامعه را فراگرفته و پوشش داده و هيچ توان و تلاشي براي بازدارندگي آن وجود ندارد و صورت نميگيرد، سدّ و سلب آزادي و حق انتخاب و در واقع امتناع انديشه و اراده آدمي توسط افراد و احزاب مسلط و متغلبي است كه توليد قدرت ميكنند و اين به معني تحقير انسان و تعطيل عقل و بلكه به معني تكذيب خداوند است.
اين روشن است، آنجا كه انديشه و اراده آدمي بر دار ميگردد و از آزادي و حق انتخاب باز داشته ميشود، خدا هم پرستش نميشود، زيرا چنان جامعهاي پايگاه و اردوگاه حكومت ابليس و كشتگاه و خاستگاه قدرتهاي نامشروع است.
بدين بيان، زرمندان بيتبار و زورگير اموي در راستاي امتناع از هويتيابي انسان و اجتماع و پيشگيري از پيدايش شهروند مقتدر، با انجام مانور رخنه در هسته مركزي اسلام و دين آذين كردن تغلّب و استبداد (اعراف/169 و مريم/59) دين را چونان پوستين وارونه كردند (نهجالبلاغه، خ/108) و از اين راه هندسه فكري و فرهنگي و نظام ارزشي و اخلاقي جامعه را در هم ريخته و فرو پاشيدند (نهجالبلاغه، خ/50) و در نتيجه با تخليه جامعه از مضمون و محتواي معنايي و معنوي، فرهنگ بيحسي و سفلگي را رونق بخشيده (زخرف/54) و به نام مردمداري، مردمسواري كردند (نهجالبلاغه، ن/32 و 33 و خ/51) و اين است كه در انديشه سياسي امامان معصوم، قدرتِ برآمده از چنين فرايندي "دعي" خوانده و ناميده شده است. (اسلامي / 101-102: 82) و اين همان منكري است كه غيرت ديني حسينبن علي را - به عنوان يك شهروند مؤمن و نه امام معصوم (مطهري /1370 : 52) - برانگيخته و به قيام و اقدام وادار كرده است و اين از سخن حماسي او خطاب به همراهانش، پس از برخورد با حُرّ آشكار است. چه آنكه ميگويد : «مگر حق را نميبينيد كه فرو گشته و بدان رفتار نميشود و مگر باطل را نميبينيد كه فرا نشسته و از آن پيشگيري نميشود! پس بر انسان مؤمن بايسته است كه رو سوي خدا برخيزد. بر اين پايه، من مرگ را جز بهروزي و نيز زندگي را جز تيرهبختي نميدانم و نميبينم ...» (لهوف/79 و تحفالعقول/249)
نتيجه 1
بدين چشمانداز، حماسه حسيني در دو سطح شايسته بررسي و بازشناسي است.
1- سطح اجتماعي. عاشورا در اين سطح تلاشي است براي آنكه شهر سوخته و گمشدهي نبوي از زير آوار تغلب و جاهليت اموي بيدار و رها گشته و بازسازي شود.
2- سطح انفرادي. و نيز در سطح انفرادي، كوششي است براي آنكه عنصرهاي گوهري انسان، يعني عقل و اراده و هويت، زنده گشته و پايه و جايگاه خويش را بازيافته و به دست آورد.
به باور ما - گذشته از اين كه اولويت ارزشي با كدام يك از اين دو سطح است، اما - اولويت اقدامي با سطح دوم، يعني بازسازي هويت و مهندسي شخصيت انساني و به تعبير امروزين آن "ملتسازي" است.
روشن است - و تاريخ نيز بدان گواه و گويا است - كه، سنگ بناي دولتسازي و پايهگذاري يك نظام مدرن سياسي و در واقع زيرساخت اصلاح ساخت اجتماعي "ملتسازي" است.
منظور از "ملت"، گروه مردماني است كه، الف) در يك واحد سرزميني زندگي ميكنند، ب) و در ساختار زيست مدني، هويتي آزاد و مستقل دارند، ج) و از حقوق شهروندي برخوردارند. چرا كه اگر چنين هويتي پا نگيرد و چنان شخصيتي پديدار نگردد، فرد، آدم خود نبوده و از زندگي اصيل برخوردار نخواهد بود. بزرگي سفارش كرده است : «در زندگي و در برخورد با رخدادهاي چون گرداب و گردباد، بسان شتربچه دوساله باش، كه نه پشتي دارد تا بر او بار نهند و نه سينهاي تا از او شير دوشند.» (نهجالبلاغه، حكمت/1) در حقيقت اين سفارش معطوف به آن است كه، آدمي نبايد در بند و كمند اين و آن فرو افتد و زندگي نبايد تصنعي و عاريتي باشد. و اين همان مفهوم معنويت است كه در متون وحياني و منابع ديني با شاخص "اخلاص" تعريف شده است. زيرا معنويت رويكرد : "فروروي در خود و فراروي از خود" است و بر اين پايه، فرد معنوي كسي است كه، خود بر اساس فهم خود براي خود تعيين تكليف كرده و تصميم ميگيرد. بدين سخن، ميان ملت - دولت نسبتي همانند نسبت عقلانيت - معنويت برقرار است. و چنين است كه اقدام حسينبن علي مبني بر امتناع از بيعت با هدف اصلاح ساختار امت به مثابه الگوي قابل بسطي است براي بيان اين اصل كه در پروسه دولتسازي، پروژه اول ملّتسازي است. چنانكه برابر اسناد تاريخي، رسولالله نيز در پايهگذاري تجربه نخست مدينةالنبي از همين اصل بهره گرفته و بر اساس آن عمل كرده است.
نتيجه 2
از بام بلند عاشورا
كار هنري به ساختوارهاي گفته ميشود كه برآمده از سه گانه سوژه، قالب و پيام باشد. بر اين پايه، عاشورا خود يك كار هنري است. زيرا دربردارنده همه اين سازهها است. به سخن ديگر، كالبدشكافي و ساختارشناسي حماسه حسيني، سه عنصر اصلي و اساسي را نشان ميدهد.
1- سوژه
آنچه كه به روشني از لابهلاي برنبشتههاي تاريخي پذيرفتني است و كمابيش همه متون و منابع آن را گزارش كرده و بر آن پاي فشردهاند، اين است كه، چون امير مدينه به نمايندگي از سوي خليفهي وقت، حسينبن علي را احضار و بدو اخطار داد كه از ميان دو گزينهي بيعت و مرگ يكي را برگزيند، وي بيدرنگ سرود "هيهات منا الذله" را سر داده و فرياد كرد.
سرود "هيهات منا الذله" در برابر چنان فراخوان و درخواستي، آنهم از سوي شخصيتي چون حسينبن علي، برآمده از اين بينش و نگرش است كه، عرفان و معنويت در عزّت و آزادي و آنهم در داشت و پاسداشت هويت فردي انساني است و مقوّم هويت فردي هم در توان گزينش اوست و اين به شرط كارگري و كارآمدي نيروي عقل و اراده دست يافتني است.
به بيان ديگر، اقدام حسينبن علي مبني بر امتناع از بيعت به نام گريز از ذلت، گواه و گوياي آن است كه آنچه به لحاظ فردي و در سطح ملتسازي در كانون توجه آن امام بوده است، اين است كه، آزادي عقل و انديشه، و استقلال رأي و نظر، مقوم هويت انسان و آن نيز ستون سقف معنويت است. زيرا آنجا كه آدمي - حتي به نام تقدير الهي - تحقير ميشود و به دليل اسارت ترس و نياز دچار شخصيت سوختگي، خويشتنگريزي و بيهويتي ميگردد، خدا هم پرستش نميشود و بسيار روشن است كه سپهر جامعهاي اين چنين آلوده و آغشته به ويروس سفلگي و خويشتنگريزي را لائيزم و بيديني فرا بگيرد و انديشه الحاد و مادهپرستي پوشش دهد و اين است سرّ تعارضنمايي واقعيتهاي تاريخي در قصّه غمانگيز و پرماجراي كربلا، چه آنكه شواهد و قرائن خارجي، گواه رفتار ناسازگار و پارادوكسيكال مردم است. زيرا بدنه نيروي اردوگاه اموي از سويي در سر سوداي بهشت دارند و به اين انگيزه به جنگ حسينبن علي برآمدهاند تا مگر با گذر از جنازهي وي به وصال بهشت برسند و از سوي ديگر هم، اينان امارت كسي را پذيرفتهاند و به فرماندهي كسي تن داده و برآشفتهاند كه به روشني و با بيپروايي، دم از بيديني ميزند و زيستي كفرآلود و رفتاري از سر الحاد و لائيزم دارد.
پس عاشورا از آنجا كليد خورد كه حسينبن علي در يك رفتار اعتراضآميز عليه تغلّب اموي، امتياز انديشه و اراده را به تاراج و هراج نداد و به نام عزت و آزادي بر سر استقلال راي و نظر ايستاد و پايداري كرد و خردورزي و تصميمگيري را ارج نهاد و حق زندگي را براي مخالف وضع موجود و نيز حق گزينش را به عنوان سرّ قداست و نشان كرامت انسان، براي خود و هر شهروند ديگر، پاس داشته و ارزش گذارد.
2- صورت و قالب
انگيزهي حسينبن علي در قيام و اقدام منتهي به عاشورا هر چه بود، بديهي است كه اين يك تجربه باطني است و كند و كاو پيرامون آن مگر با تكيه بر قرائن خارجي ممكن نيست. اين است كه كاوش و پژوهش، آدمي را بر آن توانمند ميسازد كه از سوژه و دستمايه حركت سخن بگويد و در رابطه با آن داوري كند.
آنچه كه در زمينهي اين حركت روشن است، اين است كه به دليل سلطه و سيطره فرهنگ اتراف بر جامعه، در دو سطح انحراف رخ داد و صورت گرفت.
الف- در سطح انفرادي
تغلّب اموي به تدريج و از طريق ترويج فرهنگ اتراف و با استفاده از كار ابزارهاي تبليغي، آدميان را به اسارت ترس و نياز درآورده و آنان را تهيمغز و سفله نمود، سفه آلود و پسافتاده نگه داشت و دچار شخصيت مردگي و خويشتن گريزي كرد.
ب- در سطح اجتماعي
و بدين ترتيب در سطح اجتماعي سه گانه شهر نوپاي نبوي را فرو ريخته و نهايتاً مدينةالنبي در غوغاي رويش و رشد خرده فرهنگهاي ارتجاعي و ارجاعي گم شد. معنويت اخلاصمدار، عدالت آزادي محور و عقلانيت انتقادي، جاي خود را به مادهانديشي، ستمكاري و نابرابري و به نابخردي و سرسپردگي داد و در نتيجه بدويت بدل از مدنيت در شكل استبداد و اختناق چيره گشته و سلطه پيدا كرد. و اين همان باطل و منكر بزرگي است كه سپهر جامعه را پوشش داده و بومزيست حيات مردم را فرا گرفته و ساختار زندگي را به فساد و تباهي كشانده و آلوده كرده بود و اين همان آشفتگي و نابهنجاري بس گران و سنگيني است كه عرصه را بر هر شهروند برخوردار از وجدان انساني و ايماني تنگ و تاريك و نابسامان كرده بود و بايد "اصلاح" ميشد.
بديهي است كه بازسازي و نوپردازي شهر گمشده و شخصيت سوخته و نيز پيراسته و آراستهسازي بومزيست حيات انساني و اجتماعي، نيازمند جنبشي بود كه با حركات و عمليات انفجاري، انتحاري و استشهادي و يا ايذايي و كودتايي پاسخ نميگرفت. زيرا در چنين شرايطي به گواهي تجربه و تاريخ، تنها راهبرد گذر از وضع موجود به سمت وضع مطلوب "اصلاح" است و بس.
درنگ و دقت در كمّ و كيف حركت شش ماهه حسينبن علي و تجزيه و تحليل گام به گام آن، از سرآغاز خروج از مدينه و تا سرانجام روز عاشورا، شخصيت جنبش را در صورت "اصلاح" گواهي ميكند و اين روايت تاريخ است كه خود فرمود : «من نه در پي قدرت و نه در جستجوي شهوت و شهرتم، بلكه برآنم تا شهر گمشده پيامبر را بازسازي و نوسازي كنم.»
بدين بيان، حركتي كه از ماهيت عزت منشي و آزادي خواهي موج گرفته و اوج برداشته بود، در قالب "اصلاح" صورت گرفته و رخ نمود.
3- پيام
نوشته و بر اين نكته پافشاري شد كه، قدقامت آن شهيد زنده و پاينده در آن قيام جاودانه، دغدغه اصلاح شخصيت سوخته و شهر گمشده بود و روشن شد كه مسئله اصلي حسينبن علي در آن اقدام، هويت انساني و ستون عدالتي بود كه در سطح اشخاص و اجتماعات فروريخته و نابود شده بود.
دادههاي وحياني و يافتههاي علمي گواه و گوياي آنند كه بازسازي هويت انساني و برافراشتهسازي عدالت اجتماعي در راستاي بازآفريني و نوسازي شخصيت فرد و جامعه، جز به شرط شكوفايي عقلي و راهاندازي جنبش فكري و توسعه ظرفيت فرهنگي و علمي، ممكن و مقدور نبوده و نيست و چنين است كه، در ارزيابي امام صادق، با توجه به اينكه ماهيت نهضت حسيني، انساني و عدالتخواهانه دانسته شده است كه : «واشهد انك قد امرت بالعدل و القسط و دعوت اليهما.» از بيدارگري و آزادي بخشي انسان و اجتماع از كام و دام ديو ناداني و گمراهي به عنوان هدف، ياد شده است كه : «و بذل مجتهه فيك ليستنقذ الناس من الجهالة و حيره الضلاله ...»
بيان ديگر اين روايتگري اين است كه، نوسازي شخصيت و برپايي عدالت به شرط شكوفايي و بادباني عقل امكانپذير ميشود، چه آنكه پيشنياز "اقامه عدل"، "اثاره عقل" است. و اين آن چيزي است كه به عنوان گوهر گفتمان عاشورا در صورت و سيرت گفتار و رفتار عاشوراييان نهفته و نهادينه شده و بر زبان حسين جاري شده است.
گزارش تاريخي چنانكه پيشتر هم اشاره شد اين است كه، حسينبن علي در آخرين سخنان خود خطاب به افراد تحت امر دشمن صلاي بيداري سر داده و دردمندانه فرياد برآورد كه : «به خردهايتان برگرديد.»
و اين آن پيام پرطنين و بزرگ و سترگي است كه از بام بلند عاشورا بر دامنهي تاريخ پيچيده و پراكنده گشته و همواره پژواكي درخور ميطلبد.
كوتاه سخن آنكه، عزت و اصلاح و عقل، به مثابه كليد واژگان يك متن، سهگانه ادبيات عاشورا را رقم زده و تركيب ميكنند و در پس لايهها و در ژرفناي آن نيز، گفتمان معنويت اخلاصمدار، عدالت آزاديمحور و عقلانيت انتقادي نهفته است و جريان دارد.